اسمهای خارجی در فارسی:
اسمهای خارجی را، که مهمترین آنها اسم مکان یا اسم شخص است، میتوانیم به سه گروه تقسیم کنیم.
بقیه جمله در ادامه ی مطلب مراجعه کنید....
بقیه جمله در ادامه ی مطلب مراجعه کنید....
بقیه مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید......
در این موردها مترجم باید یک بار با صدای بلند جمله ترجمه شده را برای خود بخواند تا متوجه غیر طبیعی بودن زمان فعل بشود. اگر با این کار متوجه اشتباه خود شد، آنوقت میتواند همان جمله را به زبان خودمانی برای یک مخاطب فرضی بگوید، تا زمان درست فعل را پیدا کند. برای نمونه ببینیم که یک مترجم، جمله انگلیسی زیر را به چه صورت ترجمه کرده است:
"During the height of summer, parts of Amman get no piped water for weeks at a time. Down in the Jordan Valley, banana plantations shrivel up in the heat as farmers struggle to get enough water to their crops. Both are examples of Jordan's endemic water problem."
"در اوج گرمای تابستان در بخشهایی از شهر عمان آب لوله کشی قطع میشد. در دره اردن نیز (هم) درختهای موز (مزرعههای موز) بر اثر گرما آسیب شدید دیدند و این با وجود تلاشهای کشاورزان برای رساندن آب به محصولاتشان بود. اینها هر دو نمونههایی از مشکل بزرگ آب در اردن است."
از متن انگلیسی، با فعلهای مضارعی که به کار رفته است، این طور برمیآید که این توصیف وضع موجود و جاری در اردن است، و مربوط به گذشته نیست، اما مترجم به علتی که بر ما معلوم نیست، همه این فعلهای زمان حال ساده یا مضارع اِخباری (present simple tense) را به زمان ماضی (گذشته) ساده (past simple) و ماضی (گذشته) استمراری (past continuous) ترجمه کرده است. در متن انگلیسی گفته میشود که وضع آب در اردن، نه در گذشته، بلکه در حال حاضر این طور است. مترجم فقط در جمله آخر فعل را از حیث زمان درست ترجمه کرده است: "اینها نمونههایی از مشکل بزرگ آب در اردن است".
زبان گفتاری فارسی در یک قرن گذشته در حیطه فعل هم تحول پیدا کرده است. مثلاً در گشته فعل "زمان حال استمراری" نظیر فعل "present continuous" نداشتیم. اما امروز آن را به این صورت داریم و نه تنها در گفت و گوی روزمره به کار میبریم، بلکه بسیاری از نویسندگان آن را در نوشتههاشان به کار می برند:
و آن را به صورت نوعی زمان گذشته استمراری هم به کار میبریم:
ممکن است که بعضی از ادیبان دانشگاهی این زمان فعل را عامیانه بدانند و آن را نپذیرند، ولی این زمان فعل را زبان فارسی پذیرفته است و به آن جواز ماندگاری داده است. بنابراین اگر مترجمی زمـانهای "present continuous" و "past continuous" انگلیسی را به نظیرهای جدید آن در فارسی ترجمه کند، بر او ایرادی وارد نیست. چند نمونه از گوگل فارسی میآورم:
اما اگر نویسندهای بنویسد: "ممکن است نیروی دریایی ایران قصد دست زدن به مأموریتهای وسیعتری را دارد"، پیداست که او در حد لازم با کاربرد فعل در موقعیتی که باید به وجه شرطی یا التزامی (conditional mode, potential mode) باشد، آشنایی ندارد، وگرنه ناساز بودن صورت فعل در جمله خود را احساس میکرد و آن را به این صورت مینوشت: "ممکن است (که) نیروی دریایی ایران قصد دست زدن به به مأموریتهای وسیعتری [را] داشته باشد".
در این جمله عبارت "ممکن است"، قطعیت را به کنار میزند و "احتمال" را پیش میآورد. همین "احتمال" موجب میشود که فعل از صورت عادی (قصد دارد) به صورت "التزامی" (قصد داشته باشد) در آید. نویسنده دیگری نوشته است: "به او قول داد که هر کاری از دستش بر میآید، برای آزادی شوهر او و دیگران انجام دهد". این نویسنده هم پیداست که با وضع فعل در "وجه التزامی" آشنایی کافی ندارد، و گرنه جمله را به این صورت مینوشت: "به او قول داد که هر کاری از دستش بر آید، برای آزادی شوهر او و دیگران انجام بدهد (انجام خواهد داد)".
مترجم دیگری نوشته است: "هرچند به نظر میرسید (که) یکی از خودروهای زرهی مورد اصابت گلوله واقع شد..." در موردهایی مثل این جمله، وقتی که از وقوع فعلی در زمان "گذشته" حرف میزنـیم، فعل یا فـعلهایی که بعد از فعل اصلی جمله میآید، باید همان زمانی را حفظ کند که در موقع انجام گرفتن فعل داشته است. مثلاً در جمله بالا، فعل اول، یعنی "به نظر میرسید"، به صورت "ماضی استمراری" آمده است، و درست آن است که فعل دوم، یعنی "واقع شد"، نه به صورت "ماضی ساده" (simple past) بلکه به صورت "ماضی نقلی" (present perfect) بیاید: "هرچند به نظر میرسید که یکی از خودروهای زرهی مورد اصابت گلوله واقع شده است".
برای روشنتر شدن موضوع نمونه دیگری میآورم: "حسن را دیدم. به نظر میرسید که حالش خوب نیست". این جمله را به این صورت نمیگوییم: "حسن را دیدم. به نظر میرسید که حالش خوب نبود". و باز یک نمونه دیگر: "حسین را دیدم که با شتاب میرود". این جمله را نمیتوانیم به این صورت بگوییم: "حسین را دیدم که داشت با شتاب میرفت". در جمله مرکب، بعد از فعل اصلی در زمان "گذشته"، فعلهای جملههای فرعی یا پیرو در زمان "حال" میآید.
برای بعضی از نویسندگان و مترجمان در نوشتن جملهای که در آن "نه" (neither) و "و نه" (nor) به کار رفته باشد، با دشواری رو به رو میشوند. یکی از همینها نوشته است: "نه آقای سانتر و نه آقای بلر در مورد جزئیات موافقت حاصل شده مطلبی عنوان نکردند". جمله انگلیسی این بوده است:
Neither Mr. Santer nor Mr. Blair gave details of the agreement...
وقتی که در مبتدای جمله دو تا "نه" داریم، فعل به صورت مثبت میآید. اگر به ترکیب جمله انگلیسی نگاه کنیم، میبینیم که بعد از neither و nor، فعل به صورت gave آمده است که مثبت است، نه به صورت did not give که منفی است. جمله بالا را به یکی از این دو صورت میتوانیم بنویسیم:
بعضی از نویسندگان در نوشتن جمله به مفهومی که در آن بیان میشـود، توجـه نمیکـنند و در نتـیجه فعـلهایی کـه به کـار مـیبرنـد، هماهنگی زمانی ندارد. مثلاً مترجمی نوشته است: "در همین حال جنبش طالبان شدیداً به درخواست مشترک روسیه و ازبکستان که خواسته بودند (که) این جنبش از تلاش برای تصرف شمال افغانستان دست بردارد، اعتراض کرده است".
جنبش طالبان "اعتراض کرده است"، ماضی نقلی، که در آن فعلی در "گذشته" انجام می"گیرد، اما خود فعل یا اثر آن تا زمان حال، یعنی زمانی که این فعل گذشته نقل میشود، ادامه دارد. به عبارت دیگر، جنبش طالبان به درخواست روسیه و ازبکستان اعتراض کرده است. درخواست آنها در "گذشته" صورت گرفته بوده است، اما اثر این درخواست باید تا زمان اعتراض جنبش طالبان ادامه میداشته است تا بتواند جنبش طالبان را به اعتراض وادارد. بنابراین فعل درخواست باید "ماضی نقلی" باشد، نه "ماضی بعید"، و جمله به این صورت درست است: "روسیه و ازبکستان از جنبش طالبان خواستهاند که از تلاش برای تصرف شمال افغانستان دست بردارد، و جنبش طالبان به این درخواست اعتراض کرده است".
معمولاً وقتی که دو زمان گذشته داشته باشیم که یکی پیش از دیگری واقع شده باشد، اولی را به صورت ماضی بعید میآوریم و دومی را به صورت ماضی ساده. برای این مورد چند نمونه از گوگل فارسی میآورم:
بعضی از نویسندگان فعل دوم این جور جملهها را هم "ماضی بعید" میآورند. مثلاً میگویند: "مسلمینی که در دامان فرهنگ دیگری رشد کرده بودند (ماضی بعید)، به زودی توانسته بودند (ماضی بعید) به متن کتاب مقدس دسترسی مستقیم پیدا کنند.
گاهی بعضی از نویسندگان در موقعیتی که دو فعل پی در پی دو عمل را بیان میکند که همزمان انجام شده است، به علت توجه نداشتن به موقعیت فعلها، آنها را به دو زمان (tense) متفاوت میآورند. به این جمله نگاه میکنیم: "امروز در جریان تظاهراتی که به همین مناسبت در تهران برگزار شد، هزاران نفر از تظاهرکنندگان شعارهای ضد امریکایی میدادند و پرچم امریکا را سوزاندند". هر دو عمل "شعار دادن" و "سوزاندن" پرچم در یک زمان انجام میگرفته است، و نویسنده اولی را با "ماضی استمراری" و دومی را با "ماضی ساده" بیان کرده است. یا باید هر دو فعل را به صورت ماضی ساده میآورد، یا هر دو را به صورت ماضی استمراری:
در جملههایی که "قید زمان" وجود دارد، خود قید میتواند ملاکی برای کاربرد درست فعل از حیث زمان (tense) باشد. به این جمله نگاه میکنیم: "دیروز گرجستان روسیه را متهم کرده بود (که) نتوانسته است تا ضرب الاجل روز یکشنبه این پایگاه را برچیند". قید "دیروز" نشان میدهد که گزارش دهنده "امروز" درباره عملی که "دیروز" واقع شد، سخن میگوید. بنابراین فعل باید "ماضی ساده" باشد: "دیروز گرجستان روسیه را متهم کرد که..." پیداست که مترجم به حالت فعل در متن انگلیسی هم توجه نکرده است. در متن انگلیسی فعل به این صورت آمده است:
“Yesterday Georgia accused (simple past) Russia of...”
حفظ هماهنگی زمان فعلهای یک جمله، به طوری که نظام طبیعی کلام فارسی حکم میکند، کاری است که ذهن گوینده زبان خود به خود انجام میدهد، و معمولاً یک زبانآموز خارجی که در بزرگسالی به آموختن زبانی بیگانه پرداخته باشد، ناچار است که قاعدههای لازم برای این هماهنگی را بیاموزد. اما موردهایی پیش میآید که یک مترجم فارسی زبان در ترجمه از زبان بیگانه، گرفتار شکل و ترکیب فعل در زمانها و حالتهای متفاوت در آن زبان میشود و در پیدا کردن نظیر آنها در فارسی درمیماند و در نتیجه فعلها را به صورتهایی به فارسی برمیگرداند که با زبان فارسی بیگانه است. مثلاً ما در فارسی زمان فعلی نظیر "آینده در گذشته" که در انگلیسی به آن "future in the past" میگویند، نداریم، اما بدیهی است که آن را به صورتی دیگر در فارسی بیان میکنیم. در اینجا نمونههایی از این زمان فعل انگلیسی و برابرهای فارسی آنها را میآورم:
میبینیم که will برای بیان آینده در گذشته به would تبدیل شده است، اما در فارسی فعل اول، یعنی "می دانستم" مثل انگلیسی به زمان گذشته میآید، ولی فعل دوم به صورت آینده، یعنی "خواهی دید" به جا میماند. این صورت "معلوم" (active) آینده در گذشته است. حالا به نمونهای از صورت "مجهول" (passive) آن نگاه میکنیم:
میبینیم که در فارسی در این مورد به جای فعل "مجهول" فعل "معلوم" به کار میبریم و نمیگوییم: "میدانستم که جلسه تا ظهر تمام شده خواهد بود".
یک مورد دیگر که بیان فعل در جمله انگلیسی با فارسی تفاوت دارد، نقل قول غیر مستقیم است که به آن indirect speech یاreported speech میگویند. به چند نمونه و برابرهای فارسی آنها نگاه میکنیم:
این صورت "نقل قول مستقیم" است که با فارسی تفاوتی ندارد، اما انگلیسی زبان وقتی که میخواهد این سخن را به طور غیر مستقیم نقل کند، میگوید:
میبینیم که در "نقل قول غیر مستقیم" فعل go که در حالت مضارع است به went که در حالت ماضی (گذشته) است در میآید و ضمیرفاعلی "I" و ضمیر ملکی "my"، که برابر آن در فارسی ضمیر ملکی متصل "م" است، به "he" و "his" تبدیل میشود، و ترجمه لفظ به لفظ این جمله در فارسی به این صورت است: "او گفت که او هرشب به خانه مادرش رفت"، که در فارسی بسیار غریب و نادرست و ناشیانه به نظر میآید. همین جمله در نقل قول غیر مستقیم در فارسی به این صورت گفته میشود: "او گفت که هر شب به خانه مادرش میرود". می"بینیم که در نقل قول غیر مستقیم در فارسی زمان فعل تغییر نمی"کند و فقط ضمیرهاست که از اول شخص به سوم شخص تبدیل میشود.
منظور از آوردن این دو نمونه از انگلیسی تأکید بر این نکته است که مترجم باید به این جور تفاوتها در بیان زمانها و حالتهای فعل در زبان مادری و زبان بیگانه توجه داشته باشد و بکوشد که در ترجمه تحت تأثیر زبان بیگانه قرار نگیرد. حالا با آوردن چند نمونه از عدم دقت در زمانها و حالتهای درست فعل در جمله، این بحث را تمام میکنم. نمونهها را از گوگل فارسی و سایت فارسی بیبیسی میگیرم:
فعل "کردن" در ترکیب با صفت (adjective) و اسم (noun) و اسم فعل (verbal noun) و اسم مفعول یا صفت مفعولی (passive participial adjective) و اسم فاعل یا صفت فاعلی (active participial adjective) فعل مرکب متعدی (compound transitive verb) میسازد:
فعل "شدن" که نزدیکترین نظیر آن در زبان انگلیسی فعل "to become" است، در معنی و کاربرد به فعلهای "grow" و "turn" هم شباهت دارد. این فعل در ترکیب با صفت، اسم، اسم فعل، اسم فاعل یا صفت فاعلی، اسم مفعول یا صفت مفعولی، "فعل مرکب لازم" و "فعل مجهول" (passive verb) میسازد:
آزاد شدن، سبز شدن، بزرگ شدن، گم شدن، پیدا شدن، باخبر شدن، کوتاه شدن، بیدار شدن، پشیمان شدن...
آغاز شدن، شکنجه شدن، آب شدن، شناسایی شدن، بررسی شدن، طراحی شدن، جمع شدن، خاک شد، دود شدن، بخار شدن...
افتتاح شدن، تکرار شدن، تأیید شدن، تصویب شدن، تعمیر شدن، توزیع شدن، تسلیم شدن، تحمیل شدن، اعدام شدن...
گریزان شدن، هراسان شدن، نالان شدن، روان شدن، درخشان شدن، شکوفان شدن، نگران شدن...
ظاهر شدن، باطل شدن، فاسد شدن، کامل شدن، مایل شدن، عاصی شدن، خارج شدن، حاکم شدن، قانع شدن...
مفقود شدن، محکوم شدن، مجبور شدن، منصوب شدن، مضروب شدن، مسدود شدن، مغرور شدن...
خورده شدن، گفته شدن، برده شدن، شکسته شدن، ساخته شدن، آفریده شدن، کشیده شدن، گذاشته شدن...
خلاصه آنکه در زبان فارسی دو فعل "کردن" و "شدن" با بسیاری از کلمههای فارسی و عربی ترکیب میشود و فعل مرکب میسازد. اما بسیاری از مترجمان و نویسندگان که برای خوانده شدن در رادیو خـبر یا گـزارش مینویسـند، در مـوردهـایی برای گـریز از تکرار این دو فعل، یا به تصور خودشان، برای لفظپردازی و زیبا نویسی، ازفعلهای دیگری استفاده میکنند، از آن جمله برای "کردن" از "نمودن"، "ساختن"، "ورزیدن" و "گردانیدن" استفاده میکنند، و برای "شدن" از فعلهای "گشتن" و "گردیدن". این فعلها در زبان گفتاری امروز در معنیهایی به کار میرود که ربطی به "کردن" و "شدن" ندارد. معنیهای رایج آنها در زبان امروز اینهاست:
پیش از آنکه نمونههایی از کاربرد ناروای این فعلها به جای "کردن" و "شدن" در زبان گفتاری بیاورم، به کسانی که آنها را به کار میبرند، میگویم: "شما به یاد ندارید که در تمام عمرتان در گفتگـو با دیگران مثـلاً گفته باشید: راستی تو گواهینامه رانندگیت را اخذ نمودی؟ با این کارت مرا از خودت متنفر ساختی. امروز معلوم گردید که اتوبوسها کار نمیکنند. من وقت ندارم و نمیتوانم توی بازی شما شرکت بورزم." اگر هم کس دیگری در گفتگو با شما چنین ترکیبهایی را به کار ببرد، حتماً شما تعجب میکنید و خندهتان میگیرد. اگر کاربرد کلمه یا ترکیبی در گفتگوی روزمره تعجبانگیز، خندهآور و مسخره باشد، آیا کاربرد آن در زبان گفتاری رادیو میتواند روا باشد؟ نه تکرار فعلهای "کردن" و "شدن" عیب است، نه کاربرد فعلهای دیگر به جای آنها نشانه زبان آوری و زیبا نویسی و زیبا گویی. در نمونههایی که از سایتهای بیبیسی و گوگل فارسی در اینجا میآید، صورت گفتاری کلمهها و ترکیبها را در پرانتز میآورم.
نمودن:
ساختن:
ورزیدن:
گردانیدن (گرداندن):
گشتن (گردیدن):
یکی از بهترین نمونههای "وجه وصفی" در ادبیات کلاسیک فارسی در حکایتی از باب پنجم گلستان سعدی آمده است: "شنیدم که سحرگاهی با تنی چند از خاصان به بالین قاضی فراز آمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و مِی ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی، بیخبر از هستی." در این دو جمله فقط دو فعل داریم، یک "فراز آمـد" و دیگری "دید" کـه هـر دو به سـوم شخص مفرد و زمان گذشته اشاره دارد. کلمههای ایستاده، نشسته، ریخته و شکسته وجه وصفی است و حالت اسمهای مربوط به خود را وصف میکند. "قدح شکسته" همان حالت و موقعیت دستوری "قاضی در خواب مستی" را دارد و فعل نیست.
اما زبان رادیویی زبان گفتاری امروز است، زبان نوشتاری نیست، زبان ادبیات کلاسیک یا جدید نیست، و به ندرت پیش میآید که در آن ضرورت کاربرد "وجه وصفی" پیش بیاید. بنابراین اگر در نوشتههای امروز به چیزی شبیه "وجه وصفی" زیاد بر میخوریم، "وجه وصفی کاذب" است. در بیشتر موردها آنچه به نظر وجه وصفی میآید، برای گریز از فعلهای همزمان پی در پی است که اصلاً چنین گریزی نه تنها در زبان گفتاری ضرورت ندارد، بلکه به هیچوجه نشانه زیبا نویسی نیست و با فصاحت و بلاغت میانهای ندارد. اول به چند نمونه از کاربرد این جور وجه وصفی کاذب نگاه میکنیم. صورت درست هرفعل را در پرانتز میآورم تا ببینیم که ترکیب طبیعی کلام چگونه بوده است.
در این نمونهها میبینیم که اصلاً وجه وصفی وجود ندارد و نویسنده قلم به عادتی سپرده است که در میان آنهایی که علاقه به "زیبا نویسی از طریق ناهنجار پردازی" دارند، از خیلی پیش رواج یافته است، حال آنکه بزرگترین نثرنویسان کلاسیک زیباترین و سادهترین و طبیعیترین نثرها را نوشتهاند و هرگز به این جور تکلفها متوسل نشدهاند. برای نمونه چند جملهای از "تاریخ بیهقی" (اوایل قرن پنجم هجری) میآورم:
در اینجا دو نمونه وجه وصفی هم از "مرزبان نامه"، نوشتۀ سعدالدین وراوینی (اوایل قرن هفتم هجری) میآورم:
نویسنده یا مترجمی که در زبان گفتاری تقریباً هرگز وجه وصفی به کار نمیبرد، اما همینکه قلم به دست گرفت، به وجه وصفی، آن هم از نوع کاذبش متوسل میشود، معمولاً به علت وحشتی که از "تکرار" دارد، این کار را میکند. تکرار در زبان طبیعی است و گریز از آن با ترفندهای "سخن آزار" نشانه ناآگاهی از ماهیت زبان به طور اعم و زبان فارسی به طور اخص است. جملهای نقل میکنم که در جایی برای نشان دادن "وجه وصفی نادرست" آورده شده است و تنها عیبی که نویسنده از آن گرفته است، این است که بعد از وجه وصفی "واو عطف" به کار رفته است: "مُحرِم پس از احرام وارد حرم گشته و بعد از غسل وارد مسجد الحرام می شود".
با اینکه نویسنده برای کاربرد درستِ"«وجه وصفی" شرطهایی آورده است و اضافه کرده است که "اصولاً در بهره گیری از فعل وصفی (وجه وصفی) باید جداً صرفه جویی کرد"، توجهی به این واقعیت نکرده است که فقط همین حذف "واو عطف" از این جمله، عیب آن را بر طرف نمیکند. واقعیت این است که نویسنده چنین جملهای پیداست که از ماهیت "وجه وصفی" در زبان فارسی بیخبر است و به سبب همان فرار از "تکرار" است که خود را به چاله این عیب انداخته است. او اگر میخواست که این جمله را با زبان گفتاری ادا کند، میگفت: "محرم بعد از احرام وارد مکه میشود و بعد از غسل وارد مسجدالحرام می شود. این جمله در زبان گفتاری و رادیویی هیچ عیبی ندارد و کاملاً طبیعی است، اما هراس از "تکرار» نویسنده را به این چالهها انداخته است:
مورد دیگری که هراس از "تکرار" موجب ناشیوایی کلام میشود، "حذف فعل به قرینه" است
بنابراین زبان فارسی جدید هم که تحول یافته زبان فـارسی میـانه است، از دوره بعد از سـاسـانیان تا به امـروز، با وجـود تحولهایی که پیدا کرده است، قاعدههای اصلی خود را داشته است و این قاعدهها را مردم عادی، بدون اینکه از چگونگی آنها آگاه باشند، پیروی میکردهاند. مثلاً میگفتند:
این مردم عادی زبان خود را به نحوی طبیعی آموخته بودند و آن را از روی نوشتهای پر از اشتباههای دستوری آدمهای کمسواد یاد نگرفته بودند، و حالا هم زبان فارسی را درست حرف میزنند و مثل بعضی از تحصیلکردههای امروز، به واسطه اندک آشناییای که با زبان انگلیسی پیدا کردهاند، ذهنشان آشفته نشده است تا با سرافکندگی در برابر قاعدههای زبان انگلیسی، از قاعدههای زبان خود دست بردارند و زبان فارسی را مستعمره زبان انگلیسی کنند و مثلاً بگویند:
مردم عادی بدون اینکه دستور زبان عبدالعظیم خان قریب را خوانده باشند، ناخوانده میدانستند که در زبان فارسی برای اسم چیزهای بیجان و اسم معنی (abstract noun) در حالت جمع، بر خلاف زبان انگلیسی، فعل به صورت مفرد به کار میرود. "اسم معنی" را همه میدانند که به چیزی گفته میشود که در عالم خارج وجود مادی ندارد و به حالتها، صفتها، مفهومها، احساسها و مانند اینها اشاره میکند. در اینجا نمونههایی از این عیب را در کاربرد بعضی از نویسندگان و مترجمان یک رسانه گروهی میآورم.
نمونهها بسیار است و همینها که آورده شد، برای روشنتر شدن بحث کافی است. در اینجا یادآوری این نکته لازم است که گاهی در گفتگوی روزمره و بیشتر در ادبیات، گوینده یا نویسنده به قصد به چیزی بیجان یا به یک اسم معنی شخصیت انسانی میدهد (personification) و برای آن در حالت جمع فعل جمع میآورد. این موردها در خبرها و گزارشها و تفسیرهای رسانههای گروهی به ندرت پیش میآید. به چند نمونه نگاه میکنیم:
در این مورد هم، برای اینکه نویسنده یا مترجم رسانههای گروهی در نوشتن، که در واقع همان گفتن است، از آوردن فعل جمع برای اسمهای معنی و چیزهای بیجان خودداری کند، باید به گفتگوی روزمره خود توجه کند، چون با اطمینان میتوان گفت که همان کسانی که در نوشتههاشان چنین اشتباهی میکنند، در موقع گفتگو با دیگران به ندرت در چاله این اشتباه میافتند.
بنابراین زبان فارسی جدید هم که تحول یافته زبان فـارسی میـانه است، از دوره بعد از سـاسـانیان تا به امـروز، با وجـود تحولهایی که پیدا کرده است، قاعدههای اصلی خود را داشته است و این قاعدهها را مردم عادی، بدون اینکه از چگونگی آنها آگاه باشند، پیروی میکردهاند. مثلاً میگفتند:
این مردم عادی زبان خود را به نحوی طبیعی آموخته بودند و آن را از روی نوشتهای پر از اشتباههای دستوری آدمهای کمسواد یاد نگرفته بودند، و حالا هم زبان فارسی را درست حرف میزنند و مثل بعضی از تحصیلکردههای امروز، به واسطه اندک آشناییای که با زبان انگلیسی پیدا کردهاند، ذهنشان آشفته نشده است تا با سرافکندگی در برابر قاعدههای زبان انگلیسی، از قاعدههای زبان خود دست بردارند و زبان فارسی را مستعمره زبان انگلیسی کنند و مثلاً بگویند:
مردم عادی بدون اینکه دستور زبان عبدالعظیم خان قریب را خوانده باشند، ناخوانده میدانستند که در زبان فارسی برای اسم چیزهای بیجان و اسم معنی (abstract noun) در حالت جمع، بر خلاف زبان انگلیسی، فعل به صورت مفرد به کار میرود. "اسم معنی" را همه میدانند که به چیزی گفته میشود که در عالم خارج وجود مادی ندارد و به حالتها، صفتها، مفهومها، احساسها و مانند اینها اشاره میکند. در اینجا نمونههایی از این عیب را در کاربرد بعضی از نویسندگان و مترجمان یک رسانه گروهی میآورم.
نمونهها بسیار است و همینها که آورده شد، برای روشنتر شدن بحث کافی است. در اینجا یادآوری این نکته لازم است که گاهی در گفتگوی روزمره و بیشتر در ادبیات، گوینده یا نویسنده به قصد به چیزی بیجان یا به یک اسم معنی شخصیت انسانی میدهد (personification) و برای آن در حالت جمع فعل جمع میآورد. این موردها در خبرها و گزارشها و تفسیرهای رسانههای گروهی به ندرت پیش میآید. به چند نمونه نگاه میکنیم:
در این مورد هم، برای اینکه نویسنده یا مترجم رسانههای گروهی در نوشتن، که در واقع همان گفتن است، از آوردن فعل جمع برای اسمهای معنی و چیزهای بیجان خودداری کند، باید به گفتگوی روزمره خود توجه کند، چون با اطمینان میتوان گفت که همان کسانی که در نوشتههاشان چنین اشتباهی میکنند، در موقع گفتگو با دیگران به ندرت در چاله این اشتباه میافتند.
بقیه این مطلب را در ادامه مطلب دنبال کنید...
در زبان دری دو واژه هستند که شماری از نویسندگان در کاربرد آنها دچار اشتباه میشوند؛ یکی "است" که جمعش استند میشود و دیگری "هست" که جمعش هستند میشود. صیغه منفی هر دو نیست و نیستند است.
"است" فعل معاون یا فعل ربط است که نهاد جمله (subject) را به گزاره (pradicate) گره میزند، مانند: "تا هنوز هیچ فرد یا گروهی مسئولیت این حادثه را به دوش نگرفته است".
یا: "ثبات سیاسی یکی از نیازمندیهای اولیه افغانهاست".
"هست" موجودیت را نشان میدهد. این واژه در مفرد و جمع، به معنای "وجود دارد" به کار میرود. از واژه هست، کلمههای هستی به معنای موجودیت و دارایی و نیستی به معنای ناداری را داریم.
فردوسی: به هستیش باید که خستو شوی / ز گفتار بیکار یکسو شوی
یعنی به موجودیت خداوند، باید معترف و مقر شوی
مولانا: زان که هستی سخت مستی آورد / عقل از سر، شرم از دل می برد / صد هزاران قرن پیشین را همین / مستی هستی بزد ره زین کمین
در اینجا هستی به معنای مال و دارایی به کار رفته است.
میرزا بیدل در این مصراع: نیستی ما را چو آتش در قفا افتاده است، واژه نیستی را به معنای ناداری و تنگدستی به کار برده است.
"آقای وثیق نیز میگوید بسیاری از کسانی که اقدام به ساختمان سازی خودسر در اطراف آثار تاریخی هرات میکنند، افراد زورمندی هستند.
"است" در دو جای کاربرد دارد؛ یکی در جای فعل معاون یا فعل معین، مانند: نوشته است، سروده است، خوانده است. یعنی برای ساختن صیغه مفرد غایب (شخص دیگر) فعلهای ماضی نقلی یا ماضی قریب. دیگری واژه رابط که نهاد (subject) را به گزاره (predicate) میپیوندد، چنان که در این بیت میبینیم:
سبز است در و دشت، بیا تا نگذاریم / دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است
کاربرد است و هست در این مصراع: تا ریشه در آب است، امید ثمری هست.
واژه اول که برای شمارش به کار میرود، واژه عربی است به معنای یکم. در زبان عربی میگویند: اول، ثانی و ثالث. در زبان دری معادل یا مترادف آن، یکم، دوم و سوم را داریم. نخست نیز در نگارش، به جای اول به کار میرود.
اول در عربی صفت تفضیلی است (comparative degree) و آوردن پسوند "تر" با آن، که نشانه صفت برتر در زبان دری است، نادرست میباشد. به این جمله بنگرید: "اولتر از همه باید گفت که در پهلوی تلاش برای کسب رزق حلال مصروف تکمیل و نهایی ساختن قاموس و دکشنری ۱۵۰۰ صفحهای که به پنج زبان هست (است) میباشم".
در این جمله به جای اولتر که نادرست است، میتوانیم "پیشتر از همه" بنویسیم و فقره تابع (subordinate clause) را با صفت پنج زبانه آلش کنیم. جمله چنین میشود: "پیش از همه باید گفت که در پهلوی تلاش برای کسب رزق حلال، مصروف تکمیل و نهایی کردن فرهنگ لغات یک ۱۵۰۰ صفحهای پنج زبانه میباشم".
تنوین که دو زبر، دو زیر و دو پیش را میگویند نیز از زبان عربی به زبان دری راه یافته است. کلمههایی که بر وزن افعل باشند تنوین پذیر نیستند. پس نوشتن اولاً نه جایز است و نه هم لازم.
در زبان عام، ترکیب "کم از کم" به جای حداقل بیشتر به کار برده میشود، جاگزینی آن در نوشته نیز از سویی نوشته را سادهتر میکند و از سویی هم از بار عربی آن میکاهد.
پس به جای اولاً میتوانیم بنویسیم: اول، دوم و سوم؛ یا یکم، دوم و سوم یا نخست، دوم و سوم.
تنها برای آشنایی یادآور میشوم که در قدیم یکم، دو دیگر و سه دیگر را نیز به کار میبردند که اکنون از رواج افتادهاند.
گاهی واژه نخستین در نگارشهای ادبی به کار میرود که صفت موکد نامیده میشود و به همان قیاس اولین را نیز بکار میبرند.
جنگ فعل لازمی است که آن را فعل ناگذر هم میگویند. در مقابل فعل متعدی است که فعل گذرا نیز نامیده میشود.
فعل لازمی مفعول نمیخواهد، مگر گاهی متمم فعل میخواهد. جنگیدن با کی یا جنگیدن با چه کسی؟ کی یا چه کسی متمم فعل است که معنای فعل را تمام میکند. پیش از متمم فعل یکی از کلمههای اضافت میآید.
در نگارشها دیده شده است که بیشتر واژههای اضافت که پیش از متمم فعل جنگ میآیند با دقت لازم انتخاب نمیشوند. به این مثالها توجه کنید:
"...زیرا تنها نیروهای کانادا، بریتانیا و هلند هستند (استند) که در مقابل طالبان در جنوب افغانستان میجنگند..."
در این جمله سخن بر سر پیوستن فعل جنگیدن با متمم فعل است و در آن جنگیدن با پیشینه مرکب در مقابل با طالبان (متمم فعل) پیوسته است.
"در این زمینه سخنگوی طالبان اعلام داشت که با وجود معاهده صلح دولت پاکستان با طالبان،آنان با جنگ در مقابل نیروهای آیساف و امریکا در افغانستان ادامه میدهند."
"این تعداد به شمول پلیس ملی از تجربه کافی در جنگ بر علیه طالبان و سیستم محاربوی خاص آنان برخوردار نیستند."
"آقای رابرت گیتس در دنباله انتقاد خود از نیروهای ناتو در افغانستان گفت که کشورهای عضو باید نیروهایشان را برای یک جنگ (غیر منظم) ضد شوروی آماده کنند" (سایت انترنتی روزنه)
میتوان از همه پیشینهها یا کلمههای اضافت، چه ساده چه مرکب، مانند علیه، بر علیه، ضد، بر ضد، در مقابل و مقابل مثال آورد. سخن بر سر آن است که با فعل لازمی یا ناگذر جنگیدن، در متون پیشین تنها واژه "با" به کار میرفت یا در عبارت اضافی میآمد، یعنی جنگ فلان به معنای جنگ با فلان.
به شاهنامه مینگریم:
به مستی همی گیو را خواستی / همه جنگ با رستم آراستی
اگر با سیاوش کند شاه جنگ / چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
مثال عبارت اضافی:
که ما را سر از جنگ افراسیاب / نیابد همی خورد و آرام و خواب
که گر من به جنگ سیاوش سپاه / نرانم، نیاید کسی کینهخواه
امروز هم این "با" هم در نوشته کاربرد دارد و هم در گفتار. مردم میگویند: کتیش جنگ کد. کتیم جنگ میکنه. کتیت جنگیس. کتی در اینجا برابر است با "با".
"...به نظر کارشناسان و تحلیلگران نظامی و سیاسی دو مشکل اساسی در جنگ امریکا، ناتو و دولت افغانستان با نیروهای القاعده و طالبان وجود دارد." (سایت انترنتی روزنه)
در مقابل کسی جنگیدن چنان معنا میدهد که جنگ پیش روی کسی اجرا شود. و کلمه "علیه" یعنی بر او چنان که در علیه السلام و علیه الرحمه داریم. بر علیه یعنی "برابر او" که بیمعناست. اگر علیه را ضد بپذیریم ، هم چنان معنی میدهد که کسی خلاف خواست کسی بجنگد و اما کسی که با او جنگ میشود مبهم باقی میماند.
عملیات جمع عملیه است. جمع بستن دوباره آن نادرست است. عملیات در زبان دری به دو معنا به کار میرود. عملیات بیشتر به معنای جراحی تن بیمار به کار رفته است و عملیات کنشهای جنگی را هم میگویند. این واژه درهر دو معنا چون کلمه مفرد به کار میرود. عملیات کردن فعل متعدی یا گذرای آن است و عملیات شدن فعل مجهول آن: "آنان میگویند این عملیاتها منجر به کشته شدن غیر نظامیان میشود".
به جای "این عملیاتها" میتوانیم "این سلسله عملیات" یا "این گونه عملیات" بنویسیم.
جوهر معرب یا عربی شده گوهر است که گوهر را هم به صورت گوهرها و هم گوهران جمع بستهاند. جوهر را در عربی به صورت جواهر جمع میبندند. کاربرد جواهرات، جمع ساختن جمع است و نادرست میباشد.
این عبارت که از هر+از+گاهی ساخته شده است در بعضی نوشتهها دیده میشود که به معنای گاهگاه و گاه گاه به کار میرود: "آن عده از مهاجران افغان که بستگانی در کشورهای اروپایی و امریکایی دارند، هر از گاهی از سوی این افراد پول و کمک اقتصادی دریافت میکنند".
"هر" به معنای همه است که با اسمهای عام میآید، مانند: هر کس، هر جای، هر شهر، هر درخت. "از" کلمه اضافت یا پیشینه است که با متمم فعل میآید مانند: از دستم رفت، از کوچه گذشت.
جای دادن وابسته عددی بین عدد و معدود یا بین شماره و شمرده در گذشتهها حتمی بود. امروزه کمتر رعایت میشود. در هر حال آشنایی با وابستههای عددی که کدام با کدام معدود میآید ازضرورتهای نوشتار است. برای در امان ماندن از لغزشهای احتمالی در ذیل فهرستی از وابستههای عددی با جای کاربرد آنها:
امور جمع عربیست. مفرد آن امر به معنای کار است. پس جمع بستن دوباره آن اشتباه است و واژه دستور، واژه فارسی دری است که جمع آن باید "دستورها" باشد نه "دستورات".
"یت" نشانه مصدر صناعی در زبان عربی است، که در اخیر مصدرهای پایان یافته به "تا"ی تأنیث و "یا" میآید. استقلال خود از باب استفعال و مصدر است. چسپاندن "یت" با آن نادرست میباشد. مینویسند: "باحفظ استقلالیت و بیطرفی..."، "ممکن است قانون استقلالیت نشرات رادیوتلویزیون دولتی را تهدید نماید"، "گروه سوم آنانیاند که هم مشروعیت نظام وهم استقلالیت آن از نظرایشان مورد اعتراض است".
دراین جملهها واژه استقلال به تنهایی معنای مورد نظر نویسنده را میرساند و نیازی به افزودن نادرست "یت" نیست.
سلامت اسم معناست، که تندرستی معنا میدهد. آوردن "ی" در پایان آن برای ساختن اسم معنا نادرست است. پس کافیست نوشته شود: "سلامت خود را بازیافت"، "سلامت انسان در خطر میافتد".
وقتی میگوییم "سلامت باشید"، ندانسته اشتباه کردهایم. آدم چگونه میتواند سلامت/تندرستی باشد؟ پس به جای سلامت باشید، سالم باشید یا تندرست باشید و جور باشید باید گفت و نوشت.
از ده معنایی که فرهنگها برای گردیدن نوشتهاند، مانند چرخیدن، راه پیمودن، تقسیم شدن، مقابله کردن، فاسدشدن، لغزیدن و روی آوردن، یکی "شدن" میباشد.
در این بیت از عبدالواسع جبلی:
که ز تأثیر چشمه خورشید / سنگ خارا به کوه زرگردد
زر گردد، یعنی به زر تبدیل شود.
اکنون به این جمله مینگریم: "دوردوم سال سوم شورای ملی، پس از مرخصیهای تابستانی، دیروز آغاز گردید".
درچنین جملهای کاربرد گردید به جای شد نادرست است.
نمودن به معنای "نشان دادن" است که در بسیاری نوشتهها جای واژه "کردن" را گرفته است و مثل آن، همنشین با اسم یا صفت، فعل مرکب میسازد. این فعل نخست به معنای نشان دادن و معلوم شدن، لازمی و متعدی، به کار میرفته است.
زاری نمودن، یعنی زاری کردن:
اگر پیمان چنین خواهدت بودن / چه باید این همه زاری نمودن (ویس و رامین)
بندگی نمودن، یعنی بندگی کردن:
چون مه از تو نیافریده خدای / تو به از خلق بندگیش نمای (حدیقه سنایی)
فعلهای مرکب ساخته شده از نمودن نیز هم لازمی و هم متعدیاند. نخست، نماییدن هم معنای لازمی وهم متعدی داشته است. سپس همانند خوراندن، دواندن و پراندن فعل متعدی نمایاندن و نمایانیدن را ساختهاند، مگر هنوز دو معنای نماییدن، با بعضی صیغههای مورد به کار برده میشود.
صیغه امر بنمای: "بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست"، که صیغه مضارع آن هم لازمیست به معنای آشکار شدن و هم متعدی به معنای آشکار کردن یا نمایان کردن: "سالها شد نمینمایی تو"، یعنی سالهاست معلوم نمیشوی، آشکار نمیشوی. یا: "دیدار مینمایی و پرهیز میکنی".
خوشنما و بدنما، قبلهنما، قطبنما، کمنما، راهنما، خودنمایی، نمایان، نمایان شدن و نمایان بودن، نمایش، نمایشنامه، نمایه به کار میروند.
این کلمه به معنای دستورالعمل یا خط مشی به کار میرود. راهنمود ساخته شده است از "راه" و "نمود" که جزء دوم آن علامه و نشانه یا رونق و جلوه معنی میدهد. از همنشینی این دو واژه هرگز آن چه در نظر است، حاصل نمیشود و حتی میتوان گفت که ترکیبی بیمعنا ساخته میشود. به جای آن میباید کلمه "راهنما" را به کار برد و از کاربرد رهنمود که نادرست است پرهیز کرد: "ارائه رهنمود در رابطه به انتقال لین برق قرغزستان از قلمرو افغانستان تا پاکستان به وزارت انرژی و آب..."، "طرح و ترتیب فورم رهنمودی غرض جمعآوری ارقام و احصائیه دقیق در بخش خسارات محیط زیستی از اثر سرمای شدید".
واژه نواقص رابه معنای کاستیها به کار میبرند و آن را جمع نقص میپندارند. هرگاه مقصود جمع نقص یا نقیصه باشد، جمع آن نقائص یا نقایص میشود، نه نواقص. نواقص جمع ناقص است. ناقص صفت است و به معنای ناتمام و نابسنده میباشد و نواقص، ناتمامها، نابسندهها معنا میدهد، نه کمبودها و کوتاهیها.
سپاسگذاری به معنای ترک کردن سپاس است نه ادای سپاس. اگر مقصود ادای سپاس باشد با حرف "ز" باید بنویسیم.
نماز را بگزار یعنی نماز را ادا کن.
نیاز را مگذار یعنی نیاز را رها مکن.
پس صورت نوشتاری ترکیبهای: شگرگزاری، برگزاری محفل، سپاسگزار، نمازگزار، خدمتگزار، کارگزار، گزارش، برگزار کردن محفل درستاند و نوشتن آنها با حرف "ذ" نادرست است.
تنقید را به معنای سره کردن، برشمردن برتریها و کمبودها و سنجش به کار میبرند. این مصدر ساخته فارسیزبانان است و در عربی به کار نمیرفته است. به جای تنقید دو مصدر دیگر هستند که میباید به همان معانی به کار روند. یکی انتقاد، از باب انفعال، که به سلسله مصدرسازی از مصدرهای عربی، مصدر انتقاد کردن را از آن ساختهاند و اسم فاعل آن منتقد است. صفتهای انتقادآمیز و انتقادی حاصل آن است. دیگری نقد که اسم فاعل آن ناقد است. مصدر نقد کردن نیز از نقد که خود مصدر ثلاثی مجرد است ساخته شده است.
تغییر به معنای دگرگون کردن و به حال دیگری درآوردن است. درزبان فارسی دری از آن تغییر دادن و تغییر خوردن را ساختهاند. هرگاه با یک "ی" نوشته شود فعل دیگری با معنای دیگری ساخته میشود: تغیر به معنای دگرگون شدن و از حالی به حالی بر گشتن است.
همان گونه واژه تعیین نیز که بر وزن تفعیل است، با دو "ی" نوشته میشود. از تعیین نیز، تعیین کردن و تعیین شدن حاصل شدهاند. معنای تعیین، معین کردن، به کاری گماشتن و مقرر کردن میباشد.
دستور زبان
دستور زبان يا گرامر مطالعه علمي و منظم زبان است. البته مطالعه علمي عبارت از تطبيق کي طرزالعمل منطقي است. مطالعه علمي نه تنها ه علوم طبيعي، لکه به تمام علوم و حتي موضوعات روزمره هم ارتباط ميگيرد. بدينسان دستور نويسان معاصر اکنون ه طرح دستوري ميپردازند که شرح منطقي کامل و استواري از نحوه عمليه زان اشد. يعني هدف دستور علمي زان تشريح عمومي حالات و عمليات زبان است.
در قديم دستور زبان را «علم درست گفتن و درست نوشتن» و يا «عبارت از مجموعه قواعد و قوانيني که با رعايت آن در گفتار و نگارش از ارتکاب لغزش و خطا مصئون ميمانيم» تعريف ميکردند.
اينگونه تعريفات نظر به عللي از اصول و موازين علمي بدور است. زيرا در تحقيقات دستوري، زبان جبرا تابع قوانين ساخته نميشود. اهل يک زبان بدون مطالعه دستور آن زبان، درست سخن ميگويند و زان خود را بدون ارتکاب خطا بکار ميبرند. مقصود اصلي از نوشتن دستور زبان اين نيست که به گويندگان اصلي يک زبان گفتار و نگارش بي عيب را بياموزنديا چنان قواعدي را بر زبان تحميل کنند که مردم به هنگام گفتار و نگارش مجبور و مکلف باشند، بلکه دستور زبان مطالعه شعوري زبان است، يعني شرح نظام ساختمان زبان است بطور آگاهانه؛ دستور نگاران معاصر زبان را طوري که هست تشريح کرده اند نه چنانکه ايد اشد. آنها نظر به تحقيقات علمي تطبيق قواعد يک زبان را بر زبان ديگر نادرست ثابت کرده اند. اين يک موضوع کاملا واضح است که هر زبان از خود مشخصات و خصوصيات جداگانه دارد و نميتوان اساسات يک زبان را بر ديگري صد درصد تحميل و تطبيق کرد.
امروز با درنظر داشت ويژگيهاي يک زبان مطالعه زبان به شعبه هاي ذيل تقسيم ميگردد:
1 ـ نظام ساختمان صوتي يا فونولوژي
2 ـ نظام ساختمان صرفي يا مورفولوژي
3 ـ نظام ساختمان نحوي يا سينتکس
4 ـ مطالعه تغييرات فونيمي يا مورفوفونيميکس
5 ـ مطالعه جنبه هاي معنوي زبان يا سيمانتکس
در اينجا نظام ساختمان صرفي و نظام ساختمان نحوي زبان دري را مطالعه مينماييم.
مورفولوژي يا واژک شناسي
( Morpology)
ساختمان مورفيم (واژک):
دستوردان امروز در چارچوب فونيم و نه حروف، راجع به زبان مي انديشد و آنرا تشريح ميکند. فونيمها طور منفرد بکار برده نميشوند، بلکه با يکديگر ترکيب ميشوند و گروه هايي را تشکيل ميدهند که عناصر سازنده در ساختمان سخن و گفتار ميباشد. اين گروه هاي سازنده گفتار که هر کدام واحدي با مفهوم اند، بنام مورفيم ( morpheme) يا واژک ياد ميشوند. کلمه مورفيم از ريشه يوناني | morph| به معني صوت و پسوند | eme -| «ايم » که به معناي واحد متمايز است، ترکيب شده است.
مورفيم يک واحد مشخص غير قابل انقسام لفظي (داراي معني) مياشد. بنابران مورفيم را نميتوان تجزيه کرد، چنانچه اگر تجزيه گردد، معنايش از ميان ميرودو يا عوض ميگردد.به حيث مثال: |فرياد| يک مورفيم مشخص است و نميتوان آنرا تجزيه کرد، زيرا اگر آن را تجزيه کنيم به دو جزء | فر| و |ياد| جدا ميشود. اين دو جزء اگرچه جداگانه هم معنايي دارند، اما اين معناي آنها به صورت جداگانه غير معنايي است که در |فرياد| وجود دارد، گذشته از تجزيه حتي با تغيير يک فونيم نيز معناي مورفيم دگرگون ميشود، مثلا مورفيم هاي دور و نور نسبت تغيير يک فونيم که با آن آغاز ميشوند، از هم فرق ميگردند.
مورفيم و هجا:
هجا به معني سيلابه ( Syllable)است. وقتي که از مورفيم صحبت ميشود، موضوع هجا نيز خود بخود به ميان مي آيد، زيرا هجا جزء حتمي مورفيم است.
هجا گروهي از اصوات است که با يک بندش تنفسي ادا ميشود و از نگاه شکل هجا گروهي از از اصوات است که از يک واول، يا يک واول و يک کانسونانت و يا يک واول و چند کانسونانت تشکيل ميگردد. پس واول جزء حتمي هجا است و بنابران هر هجا داراي يک فشار يعني يک هسته است و آن همانا فونيم واول ميباشد.
از آنجايي که هجا جزء حتمي مورفيم است، بعضا يک هجا يک مورفيم را تشکيل ميدهد. مثلا مورفيم |بام| که يک هجايي است. اما همواره چنين نيست. بعضا يک مورفيم متشکل از دو هجا ميباشد، مثلا مورفيم |خانه | و بعضا هم متشکل از سه هجا يا بيشتر ميباشد، مانند: |دروازه| که از سه هجا و |دروازه ها| که از چهار هجا تشکيل شده اند.
مورفيم و کلمه:
کلمه يک واحد زباني است و غالباً جداگانه گفته و نوشته ميشود و داراي معناي لغوي ميباشد. کلمه همواره مفاهيم مستقل را انتقال ميدهد، اما مورفيم يک واحد لفظي است که داراي معناي لغوي و دستوري ميباشد، چنانکه بعضا جداگانه و بعضا هم جدا ني، بلکه متصل به کلمه ها و مورفيم هاي ديگر مي آيد. مورفيم يک واحد غير قابل انقسام دستوري است.
همچنانکه هر کلمه مورفيم نيست، همانگونه هر مورفيم کلمه گفته نميشود، بلکه تنها کلمه هاي بسيط مورفيم و مورفيمهاي مستقل کلمه بوده ميتوانند. به حيث مثال : «باغچه» يک کلمه است ويک واحد با معني قابل تجزيه است. از اين جاست که آن را نميتوان يک مورفيم گفت، بلکه متشکل از دو مورفيم است: |باغ| و |چه| پسوند اشتقاقي تصغير. و اما «باغ» به تنهايي يک مورفيم و يک واحد غير قابل انقسام بوده داراي معني لغوي ميباشد. بنابران ميتوان آن را کلمه هم گفت، در حاليکه |چه| يک مورفيم و يک واحد غير قابل انقسام بوده داراي معناي دستوري و غير مستقل است، پس نميتوان آنرا کلمه گفت.
اقسام مورفيم در زبان دري
در زبان دري همه واحد ها با معنا آن يعني مورفيم هايش همواره بصورت آزاد و مجزا بکار نميروند، مثلا ميتوان گفت: «پسر» مفرد و «پسران» جمع است. ولي نميوان |ان| را به تنهايي به معني جمع يا بيش از يک بکار برد. ناران ديده ميشود که در زان دري رخي از مورفيمها ه تنهايي و آزاد ظاهر ميشوند و برخي ديگر به تنهايي و آزاد ظاهر نميشوند. بناران از لحاظ طرق استعمال و بيان مقصود دو قسم مورفيم وجود دارد: يکي مورفيمهايي که معني لغوي داشته بصورت جداگانه و آزاد بکار برده ميشوند و بنام مورفيمهاي آزاد ياد ميشوند. مثلا : مورفيمهاي : کتاب، باغ، من، آهسته، زيبا گفت و امثال آن. و ديگر مورفيمهايي که معني دستوري داشته بصورت جداگانه و آزاد بکار برده نميشوند و بنام مورفيمهاي نامستقل يا بسته موسوم اند، مثلا مورفيمهاي: بر، براي، آن، را، گر، و نظاير آن.
انواع مورفيم هاي بسته (bound morphemes)
مورفيم هاي بسته در زبان دري بصورت آزاد و جداگانه نمي آيند، زيرا داراي معني لغوي نيستند، بنابران يکجا با مورفيمهاي مستقل و کلمه ها بکار ميروند. مورفيمهاي بسته نخست به دو نوع تقسيم ميشوند: اشکال ساختماني و وندها.
اشکال ساختماني دري ( Particals ) :
اشکال ساختماني در زبان دري عبارت اند از:
1) پسينه ها و پيشينه ها:
در زبان دري يک پسينه ( Past position ) وجود دارد که عبارت از «را» است و پس از مفعول معرفه مي آيد. يعني پسينه «را» هم نشانه مفعولي و هم نشانه معرفه بودن آن است. مثلا وقتي که گفته ميشود: او خانه را خريد. من کتاب را آوردم..و امثال آن. در اينجا خانه و کتاب مفعول و معرفه اند. بعضا هم مفعول بدون پسينه مي آيد و اين در صورتي است که مفعول معرفه نباشد. آنگاه مفعول نکره يکجا با فعل يک نوع عبارت را که عبارت فعلي گفته ميشود، ميسازد، مثلاً: تو کاغذ آوردي. من کتاب خواندم. و امثال آن.
البته در اين صورت ميتوان پس از مفعول نکره پسينه را بکاربرد و مفعول را معرفه ساخته، بدينگونه بگوييم: تو کاغذ را آوردي. من کتاب را خواندم.
برعکس در نوعي از عبارت فعلي نميتوان ميان اسم و فعل متعلق به آن پسينه «را» بکار برد، چه در آن صورت اسم جزء فعل مرکب ميباشد نه مفعول نکره. مثلاً در اين ترکيبها استعمال پسينه نادرست مياشد: سخن گفت. بيدار شد. هانه کرد. ستايش کرد. فريب خورد. آرايش نمود و نظاير آن.
بعضاً پسينه بعد از مفعول داراي پسوند نکره نيز مي آيد، که در آنصورت اين پسوند بيانگر وحدت مياشد نه نکره. در اين حال آن اسم باز هم معرفه مياشد، مثلاً : در بشقاب پنج دانه سيب بود، سيبي را من گرفتم. آنجا شخصي را ديدم که هيزم جمع ميکرد. اين جا سيب و شخص معرفه اند.
همچنان پسينه با اسمهاي خاص و ضميرها که خود معرفه اند، نيز کار ميرود و اين البته موضوعي کاملا مطابق به مشخصات « را» است، زيرا که پسينه بعد از مفعول معرفه مي آيد، مثلا: کريم را گفتم. پروين را ديدم. او را شناخت. مرا خواست وغيره.
و اما پيشينه ها ( Prepositins ) در زبان دري آنگونه مورفيم هاي نامستقل اند که در جلو متمم فعل (يا مفعول غيرمستقيم) مي آيند و آن را به جمله پيوست ميکنند. پيشينه ها عبارت اند از : به، بر، با، براي، در، از، بهر، تا، اندر و بي. مثلا: به خانه، بر زمين، با برادرش، براي وطن، در بازار، از سفر، بهر تو، تا کابل، اندر خانه، بي کتاب....
بايد گفت که بعضي از متمم ها مخصوصا در محاوره بدون پيشينه هم مي آيد. يعني آنجا پيشينه حذف شده ميباشد. مثلا: بازار رفت. او خانه است. بجاي: او به بازار رفت. او در خانه است.
همچنان ميتوان بعضاً مفعول را بصورت مستقيم يعني با پسينه ويا صورت غير مستقيم يعني با پيشينه بکار برد. مخصوصا در زمينه فعل هاي متعددي نه لازم. مثلا: برادرم را پرسيدم. يا از برادرم پرسيدم. او را گفتم. يا به او گفتم.
2 ـ نشانه عطف:
عطف مورفيم نامستقلي است که ميان دو کلمه يا دو فقره ميآيدو کلمه يا فقره بعدي را به ماقبل آن پيوند ميدهد. نشانه عطف در زبان دري عبارت از |و| است که به دو شکل در زبان گفته ميشود: يکي به شکل | we| که بدين شکل بيشتر ميان دو فقره مي آيد، مثلا: « منت خداي را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت.» در شعر جز در آغاز مصراع در ديگر مواقع کمتر بدين شکل مي آيد، و ديگر به شکل: |u| يعني ضمه ماقبل که غالبا ميان دو کلمه يا مورفيم مستقل قرار ميگيرد. مثلا: احمد و محمود، دشت و دمن، پست و بلند و غيره. نشانه عطف | we| که در لهجه دري کابل صوت آغازي آن دولبي است، در لهجه ايران به شکل لبي و دنداني آغاز ميگردد.
3) نشانه هاي ربط ( Conjuntions ) :
نشانه هاي نامستقلي اند که عموما دو فقره و اجزاي جمله را بهم ارتباط ميدهند. نشانه هاي ربط در زبان دري يا ساده ميباشند، مثلا: نه، هم، نيز، پس، سپس، ديگر، باز، يا، مگر، اگر،تا، ولي، که، چه، چون، اما، زيرا، بدون وغيره. ويا نشانه هاي ربط به شکل مرکب مي آيند، مثلا: ويا، و اما، اکنون که، همينکه، پس از انکه، هرچند، همچو، چونکه، جز آنکه، علاوه بر آنکه، مختصر اينکه، و نظاير آن.
نشانه هاي ربط در زمينه هاي مختلف در سخن مي آيند، از قبيل: قيد زمان و مکان، مقدار، علت، و سبب، شرط، استغنا، تأکيد، مثال، خلاصه و نتيجه.
برخي از نشانه هاي ربط در جمله هايهمپايه مي آيند و بيانگر توازن ميان فقره ها مياشند. مثلا: يا، چه، نه، هم، خواه، خواهي، وغيره. اين نشانه ها در فقره هاي جمله همپايه بعضا دوبار تکرار ميشوند. و اما بعضي از نشانه هاي ربط در جمله هاي هسته اي مي آيند و نمودار وابستگي فقره هاي تابع ميباشند. از قبيل: که، چون، چو، تا، زيرا، اگر، جز و غيره.
4ـ نشانه هاي اصوات (Interjections ):
مورفيم هايي اند که در موارد و به مفاهيم مختلف از قبيل: ندا، تعجب، افسوس، تحسين، و تنبيه بکار ميروند، چنانکه:
الف) نشانه هاي ندا: اي، ايا، مثلا: اي شوخ!
ب) نشانه هاي تعجب: واه، هي هي، چه، مثلا: هي چه منظره زيبايي!
ج) نشانه هاي افسوس: واي، اوخ، آه.
د) نشانه هاي تحسين: زهي، به به، واواه.
هـ) نشانه هاي تنبيه: الا، هلا، هان، هين.
وند ها ( Affixes ) در زبان دري
وندها مورفيمهاي نامستقلي اند که در آغاز و انجام کلمه ها و مورفيمهاي آزاد پيوسته و معناي آنها را تغيير ميدهد و مفاهيم تازه بوجود مي آورند. وندها کلماتي هستند که به تنهايي به کار نمي روند واغلب داراي معناي جدا ومستقل نيستند، بلکه هميشه با کلمه ي ديگري ترکيب مي شوند تا از آن معناي تازه اي بسازد. بنابرين هرگاه اين واژه ها پيش از کلمه ي اصلي واقع گردد آن را «پيشوند» و اگر درآخر کلمه بيايد آن را «پسوند» و اگر در بين دو جزء کلمه قرار بگيرد آن را« ميانوند» مي گويند.
1 ـ پيشوندها ( Preffixes ) :
اينگونه وندها در آغاز کلمه و مورفيم آزاد آمده معاني جديد ميسازد و دو قسم اند: پيشوندهاي صرفي و پيشوندهاي واژه ساز.
نخست ـ پيشوندهاي صرفي: که بر سر فعلها آمده گردانهاي مستقلي بوجود مي آورند و عبارتند از:
|مي| و |همي| که صيغه هاي استمرار را ميسازند، مثلا: ميگفت، همي گفت، ميرود، همي رود و نظاير آن.
|ن ـ|نفي و |م ـ| نهي که صيغه هايي از همينگونه ميسازند، مثلا: نگفت، نگويد، مرو وغيره.
|ب ـ|تأکيد که در صيغه هاي فعل براي تأکيد مي ايد، مثلا: بروم، برويم، بروي...
دوم ـ پيشوندهاي واژه ساز: که در آغاز فعلها، اسم و صفت آمده، مفهوم هاي جديدي را مي آورند و عبارتند از :
|بر ـ | برخورد، برداشت، برگزيده، برخاست و....
|در ـ | درخواست، دريافت، درخور و....
|فر ـ | فروگذاشت، فرو بردن، فرومايه و....
|فرا ـ| فراخوان، فرارسيد، فراگرفت، وغيره.
|ور ـ| ورشکست،
|وا ـ| واکنش، وانمود، وادشت، واپس وغيره.
|با ـ| با ادب، باهوش، باهنر، بابرکت، وغيره.
|بي ـ| بي هوش، بي ادب، بي ميل، بيکار وغيره.
|نا ـ| نادان، نادرست، ناکس، نابينا، نالايق، ناحفاظ، نادار، وغيره.
| هم ـ| همدست، همراه، همدم، همسر، همگون، همسنگر وغيره.
|ام ـ| امروز، امشب، امسال وغيره.
|ب ـ| بهوش، بنام، بخرد وغره.
|ن ـ| نفهميده، ندانسته وغيره.
|فراهم ـ| فراهم کردن، فراهم گشتن وغيره.
دش ـ| دشنام، دشمن، دشوار وغيره.
2 ـ ميانوندها ( ) : اين وندها در ميان دو کلمه آمده معني جديد ميسازند، در اين صورت يا واول |آ| ويا واول | و| ميان کلمه مي آيد، مثلا: سراسر، د مادم، برابر، گرداگرد، رنگارنگ، کشاکش، زد و خورد، برد و باخت، گير و دار، آمد و شد وغيره.
3 ـ پسوندها (suffixes ): اينگونه وندها در انجام کلمه ها و مورفيمهاي مستقل پيوسته، کلماتي داراي معناهاي جديد بوجود مي اورند. پسوندها در زبان دري دو قسم اند: پسوندهاي صرفي و پسوندهاي اشتقاقي.
نخست ـ پسوندهاي صرفي: که در انجام فعل، صفت ويا اسم آمده، گردانهاي مستقلي را بوجود مي آورند. پسوندهاي صرفي عبارتند از:
1 ـ پسوندهاي فاعلي با ريشه شماره 1 (ريشه حال) :
|ام، ايم، ي، اد، اند| مثلا: نويسم، نويسيم، نويسي، نويسيد، نويسد، نويسند.
2 ـ پسوندهاي فاعلي با ريشه شماره 2 (ريشه ماضي):
|ام، ايم، ي، يد، صفر، اند| مثلا: نوشتم، نوشتيم، نوشتي، نوشتيد، نوشت، نوشتند.
3 ـ پسوندهاي فاعلي اصفت :| ام، ايم، ي، يد، است، اند| مثال: آگاهم، آگاهيم، آگاهي، آگاهيد، آگاه است، آگاهند.
4 ـ پسوندهاي مفعولي که با فعل هاي متعدي مي آيند و مفعول آن گفته ميشوند |ام، امان، ات، اتان، اش، اشان| مثلا: خواستم، خواستمان، خواستت، خواستتان، خواستش، خواستشان.
5 ـ پسوندهاي اضافي که با اسم مي آيند و نشان هاي شاان همان پسوند هاي مفعولي ميباشد، مانند: کتابم، کتابمان، کتابت، کتابش و کتابشان.
6 ـ پسوندهاي ريشه اي که با برخي از ريشه هاي فعل مي پيوندد و ريشه هاي ديگري از نوع متعدي ميسازند و عبارت اند از : |آند، آنيد| مثلا:
از (رس) ـ رساند، رسانيد
از ( دو) ـ دواند، دوانيد
از (خند) ـ خنداند، خندانيد
از (سوخت) سوختاند
از (گريخت) ـ گريختاند
از (آموخت) ـ آموختاند
7 ـ پسوندهاي جمع |ـ ان |، |ـ ها|، ـ يان|، |ـ گان|، از عربي: |ـ ون|، | ـ ين|، |ـ ات|، مثال: زنان، مردان، درختها، خانه ها، دانايان، پرندگان، روحانيون، مبلغين، مفردات....
8 ـ پسوندهاي تصغير: |ـ اک، اکه، چه، يچه، و| مثلا: پسرک، مردک، مردکه، باغچه، دريچه، پسرو، فضلو، نصرو....
دوم پسوندهاي واژه ساز: که در انجام فعل، اسم يا صفت پيوسته کلمه هاي جديد با مفاهيم تازه ميسازند و عبارتند از:
1ـ پسوندهاي اسم ساز که اسم فعل ميسازند: | ـ ان|،| ـ اش|، | ـ مان|، | ـ ي|، | ـ ايت|، | ـ ه|، | ـ آر| مثال: نوشتن، ديدن، دانش، بينيش، سرخي، خوبي، انسانيت، بشريت، خنده، گريه، گفتار، کردار، سازمان، زايمان.
2 ـ پسوندهاي مکان | ـ گاه، ـ کده، ـ استان، ـ سار، ـ سير، ـ زار، ـ لاخ، ـ بار، ـ نار، ـ دان|، مثلا: فروشگاه، ميکده، کودکستان، بوستان، کوهسار،گرمسير، گلزار، سنگلاخ، نمک لاخ، رودبار، جويبار، خاکنا، آبنا، گلدان.
3 ـ پسوندهاي زمان |ـ گاه، ـ دم، ـ آن| مثلا: سحرگاه، شامگاه، صبحدم، سپيده دم، بامدادان، بهاران.
4 ـ پسوندهاي توصيفي | ـ تر، ـ ترين، ـ ام، ـ امين، ـ ين، ـ ينه، ـ آنه، ـ ناک، ـ گين، ـ آگين، ه، ـ آک| مثال: خوبتر، کوتاهترين، بيستم، چارمين، نخستين، سيمين، زرين، زرينه، بلخي، طلايي، ليمويي، خانه گي، غزني چي، غزنوي، زنانه، طفلانه، تابناک، غمناک، غمگين، زهرآگين، دو روزه، سبزه، سرخه، خوراک، پوشاک.
5 ـ پسوندهاي تشبيهي | ـ گون، ـ گونه، ـ فام، ـ وش، ـ آسا، ـ سان، ـ وار،| مثلا: گلگون، گلگونه، پريوش، آئينه فام، گلفام، برق آسا، ذره سان، شيشه سان، بنده وار، برادر وار.
6 ـ پسوندهاي فاعلي | ـ انده، ـ آ، ـ آر، ـ آن، ـ سار، ـ گار، ـ گر، ـ بان، ـ چي| مثال: نويسنده، دانا، خريدار، روان، دوان، کامگار، گنهکار، ستمگار،کارگر، مسگر، باغبان، پوسته چي، شرمسار.
7 ـ پسوند نکره | ـ ي، يي | بعد از واول، مثلا: مردي، روزي، دانايي، دانشجويي، خانه يي.
8 ـ پسوند مفعولي | ـ ه| که با ريشه ماضي مي آيد، چون: کشته، خورده، مرده،
9 ـ پسوند آله | ـ ه| که با بعضي ريشه هاي حال مي آيد، مثلا: کويه، ماله، چرخه، پيرايه، آويزه.
10 ـ پسوند تأنيث | ـ ه| که با کلمه هاي دخيل عربي مي آيد، مثل: نسيمه، صابره، نجيبه.
11 ـ پسوندهاي تمليکي | ـ مند، ـ ور، ـ وار | مثال: دانشمند، دردمند، دانشور، سخنور، بزرگوار، اميدوار
خود نبودست و نخواهد بود پاداش کمال
مرد دانشمنـــــد را بر نسبت دانشـــــوري
اين يکي از نيم مصرع گنج ها اندوختــــه
وان يکي با صد جهان معني ز احسنتي بري
در رجوع از جنگ دابشليم و غزو سومنات
فيلبند زر گرفت از شاه غزنين، عنصــــري
يک رباعي گفت در ببريدن زلف ايــاز
وز جواهر شد دهـــانش رشک درج جوهري
شعر آن و جايزه اين، گرمن آنجا بودمي
کردمي ممـــلو دهــانش پر ز ژاژ بحـتـــــري
گفت فردوسي به نامش آنچنان شعري و کرد
از کمــال خشکي امســاک در کارش تــري
با چنين افراط و تفريطي تو خود انصاف ده
چــــون نگريد ارزقي و چون ننالد انـــوري
هجو بي زينهار شمشيري بود در دست طبع
از تو بيـــزار است گر برتيزنابش نگـذري
انوري شد همت آلــود هجــاي بلخ و شد
معرض صد گونه ايذا از جهـان مدبري
صد طويله خر شد از من راست رفتار و نديد
چپ به سوي من کسي اينک کمال سروري
از لئيمان زر گرفتن شاعران را سنت است
مانده اين رسم قـــديم از رودکي و اشهري
کديه نبود آنچه گيرد خسرو معني پناه
باج ناموزونيست اين چون خراج سنجري
هجو گفتن گرچه مذمومست هم در شرع و عرف
ليک واجب ميشود گاهي به شرع شاعري
در کف مرد سخــن گستر بود تيغ و سـپر
بر ورم هـــاي درون هم مينمايد نشــتري
هدف این سایت ارتقای سطح علمی دانش اموزان ژورنالیزم بوده وبخاطر پیشرفت وترفی ذهنیت ها اماده گردیده است و شمادرین سایت به نوشته ای درعرصه ی - اجتماع - فرهنگ - سیاست - وطلاعات دست خواهید یافت.